الشيخ الأميني ( مترجم : جمعي از مترجمين )

154

الغدير ( فارسي )

آنجا مرگ براى من زندگى است ( 1 ) . و در راه دوستىاش رسوائىام ميان مردم ، گوارا مىنمايد كيست او را از ياد ببرد ؟ از دل خواهند او را فراموش كند كه هرگز و براى يك چشم به هم زدن نيز به آرزوشان نمىرسند اين آئينى است كه خداوند ميان آفريدگانش نهاده : دوستدار بايد گرفتار باشد ! » و هم از او است كه گويد : ‹ 40 › « اى حافظ ! رازى نهفته را آشكار گردانيدى و فروغى پوشيده و درهم پيچيده را هويدا نمودى به دستيارى آن - در نزد خدا و سروران - به پايگاهى بلند دست يافتى . پذيرفته و نيكبخت آمدى ، از تو خرسندند و ديگران به تو رشگ مىبرند دل خوشدار و تنها زندگى كن ، مرغى آسمانى باش كه از آشيان به دور افتاده ، با تنهائى خو مىكند و به هيچ كس نزديك نمىشود با گوشه نشينى و تنهائى چنان كن كه از ياد مردم به روى

--> ( 1 ) از خداوندگار عرفان : زان كه مرگم همچو جان خوش آمده است مرگ من در بعث چنگ اندر زده است مرگ بىمرگى بود ما را حلال برگ بىبرگى بود ما را نوال برگ بىبرگى تو را چون برگ شد جان باقى يافتى و مرگ ، شد ظاهرش مرگ و به باطن زندگى است ظاهرش ابتر نهان پايندگى است آن كه مردن پيش جانش تهلكه است نهى لا تلقوا نگيرد او به دست دانهء مردن مرا شيرين شده است بل هم احياء پى من آمده است ان فى موتى حيوتى يافتى كم افارق موطنى حتى متى ؟ آزمودم مرگ من در زندگى است چون رهم زين زندگى پايندگى است اقتلونى يا ثقاتى يا ثقات ان فى قتلى حيوتا فى حيوة اقتلونى يا ثقاتى لائما ان فى قتلى حياتا دائما